همه در جست وجوي کوي تواند، بي آن که خوب تو را شناخته باشند همه در هواي روي بهارند؛ بي آن که از غصه زمستان، به تنگ آمده باشندهمه در غربت شب، خوابيده اند، بي آن که از صداي خروس سحري سراغ بگيرندپهناي شهر را وجب به وجب، گام به گام، کاويده اممي گويند تو گشايشي. فرج تويياين گشايش بايد شبيه يک گلستان باشد، پر از جوانه هاي صداقتجايي براي تبسم بي دغدغه من منتظرمقصه شوق، محال است به تقرير آيد کسي چه مي داند راز رسيدن، در دل يک مشتاق که مهجور مانده است چيست؟کسي چه مي داند جز دل روشن تو؟ما از رفتن، تمناي رسيدن داريم و کوي مهدي خدا، انگار نزديک است؛زير پلک يک ندبه، روي آواز يک سجاده و بر بلنداي شکفتن يک صبح آدينهاز رو به روي خانه کعبه، صدايمان زده اي که: من گنجينه خدايم؛ اوج آرزوهاي ديرينه، با سيرتي شبيه محمد(ص)با شوري به وسعت دلتنگي و با جشني از جنس خوش بختيعدالت، ميوه درخت ظهور است که با دست هاي نيرومند و آسماني تو غرس مي شودعدالت، يعني برآمدن و تابيدن ماه براي همه چشم ها؛ حتي نابينا ها و شب&
برچسب: عصر جمعه,عصر جمعه دلگیر,عصر جمعه شعر,
نویسنده: بهنام حبیبی
تاريخ: يکشنبه
28 آذر
1395 ساعت: 12:44